دير...با عطر خاک(وب نوشته های نرگس رجایی)

شنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٢

چراغ شعر در كلام شاعرانه

چراغ شعر در كلام شاعرانه
 
كاميار عابدی

يكي از شاعران معاصر در مجموعه‌اي كه پس از دو دهه سكوت از سروده‌هايش به نشر سپرد، بر اهميت «شعر» در ذهنيت شاعرانة خود تأكيد مي‌ورزد. او از جمله مي‌گويد:
«گر چراغِ شعر روشن در شبِ تارم نبود
رايِ رفتن، رويِ گفتن، چشمِ بيدارم نبود»1
با نگاهي اجمالي به سطرهاي اين گوينده، م. سرشك، در خواهيم يافت كه دشواري‌ها و نوميدي‌هاي گستردة «منِ» شعري او با واژة اميدبخش «شعر» از سر گذرانده مي‌شود. اين‌كه شعر، مهم‌ترين تكيه‌گاهِ فرهنگي ـ معنوي ايرانيان در دوره‌هاي تاريخي گونه‌گون به‌شمار رفته، نه شگفت‌انگيز است و نه سخني تازه. اما اين نكته كه شاعر به‌رغمِ تجربه‌هاي ذهني و زباني خود با شعر، در درون تجربة شعري به «شعر» بينديشد و ترديد و دودلي خويش را با «شعر» دستگيري كند، موضوعي است پُراهميت و تا حدي تازه. هرچند در لابه‌لايِ ديوان‌هايِ شاعران كلاسيك، گاه به بازتاب‌هاي پراكنده‌اي از آن معطوف مي‌شويم. اما در واقع، بيشتر در دورة معاصر است كه شاعر به دليل شناسايي عيني و بيروني گسترده نسبت به امري ذهني و دروني، بر موقعيتي كلي‌تر در مجموعة حركت زباني خود تأكيد مي‌كند. يا در واقع، انديشة شاعرانه در محور انديشيدن به «شعر» به چهرة اصلي خود نزديك مي‌شود.
در اين ميان، شاعران زن در جست‌وجوي تعريف عاطفي خود از زندگي به «شعر» توجه نشان مي‌دهند. «منِ» شاعرانة آنها در چنين موقعيتي به تحليل جدال‌ها و تضادهاي انساني مي‌رسد. البته پيوند گسترده‌تر زنان با زندگي، و درك و تبيين نسبت لحظه‌ها و ايده‌ها با «شعر» نكته‌اي است كه نمي‌توان آن را از ياد بُرد. در اين نوشته، به رويارويي شش تن از ايشان با «شعر» در كلام شاعرانه مي‌پردازيم؛ شاعراني كه به نسلِ جديد ادبي، تولديافته در دهة 1350 خورشيدي، تعلق دارند.
گاه، توجه به «شعر» در يك متن شعري براي رسيدن به نسبت و تعريفِ ميان مثلث عشق، عاشق و معشوق است. در رابطة عاشقانه، اغلب، تعادلي به ديد نمي‌آيد. عاشق در مقابل معشوق فروتن است. اما در شعر سبك خراساني، عاشق فروتني و گردن‌فرازي را با يكديگر در شعر به بيان مي‌نهد. در شعر سبك عراقي، بيشتر فروتن است تا گردنْ‌فراز، و در شعر سبك هندي، كار به خاكساري كشيده مي‌شود. اگر بخواهيم از شاعران دورة خود نمونه‌هايي بياوريم، شايد نوع برخورد «منِ» شاعرانة محمدحسن رهي معيري (1288ـ1347، شاعري در مرز سبك‌هاي عراقي و هندي) و مهدي حميدي شيرازي (1293ـ 1365، شاعري در مرز سبك‌هاي خراساني و عراقي) نمونه‌هاي جالبي به نظر آيد. «عاشقِ» شعرهاي آن يك به مرز خاك و خار و سنگ مي‌رسد و «عاشق» شعرهاي اين يك، گاه، به ابراز دشنام و دشمني نسبت به معشوق مي‌گرايد.
در سروده‌هاي شاعران زن، اعتراف به خضوع عاشق در مقابل معشوق، از تبيين موقعيت مناقشه‌آميزشان براي اثباتِ هويت فردي نمي‌كاهد. اغلب، بخشي از اعتراف عاشقانه پلي است براي رسيدن به وضعيتي برابر و انساني. يعني هم سخن از وابستگي عاطفي و طبيعي به جنس ديگر است و هم بيان استقلال شخصيت زنانه. در اين منظر، شعر چه از وجه بيروني، يعني در مقام واسطة كلامي، و چه از وجه دروني، يعني تكيه‌گاهي مستقل و حسي، ميان پيوند عاشقانه نسبت‌هايي را به‌وجود مي‌آورد:

«اين‌جا ديروز است
در نيم‌كرة نگاه‌ها هيچ سويي نيست
آيا اين دهكدة كوچك با بيدهاي لرزانش استوار مي‌مانَد
تا بياموزد عشق فرداست

اكباتان را مي‌گويم، شمارة 466
اين زن در جست‌وجوي چه چيزي آواره مانده است؛
پاسخ پرسشي كه گيجش مي‌كند
يا اتفاق ساده‌اي كه او را دروغ مي‌پندارد و با او وداع مي‌كند؟

هيچ‌كس برايم دستي تكان نمي‌دهد
اين‌جا، در ميدان انقلاب، در همهمة ماشين و دود
خيابان رفته بود كه رسيدم
و من از هيچ پُلي نگذشتم

باز صداي تلفن
تا كسي از آن سوي سيم، عشق را نيامده برگردد
آن‌كه عاشق را مي‌داند
و عشق را مي‌شتابد

هميشه گناه به گردنِ كسي است كه مي‌بيند
آن‌كه شش‌دانگ دوست داشتنش مردي است
كه روزي زير سقف تنهايي‌اش فرو مي‌ريزد
اي تو كه آن سويِ شعرهايم ايستاده‌اي
براي چشم‌هايم نامه‌اي بفرست»2

در اين شعر، از «شعر» براي بيان فاصلة عاشقانه و توصيف گوشه‌هاي آشنا و پنهانِ آن بهره برده مي‌شود. شاعر مي‌كوشد تا با زبان طبيعي گفتار همساني يابد. از ديگرْ ديدنِ شاعرانة او نمي‌توان با تحسين ياد نكرد. با اين حال، ساختار شعر براي رسيدن به انسجام كامل‌تر، نيازمند افزايش و كاهش برخي واژه‌ها و سطرهاست.
در شعر دوم، «شعر» به بيان تصويري يك موقعيت عاشقانه ياري مي‌رسانَد. اما اين موقعيت، با زيركي دو پرسش، قطعيت گزاره‌هاي عاطفي را به تعليق نسبت‌هاي زيبايي‌شناسانه تبديل مي‌كند. حاصلْ سروده‌اي است كه به سوي شكل كامل خويش تداوم مي‌يابد:

«گمان مي‌كني آيا
اگر چنين در آغوشت بگيرم
و در آفتابي‌ترين روز پنهان شويم
عصرِ جمعه پيدايمان كند؟

گمان مي‌كني آيا
اگر اين‌گونه سر به شانه‌ات بگذارم
و در شعري كوتاه
جهان را باژگونه بسرايم
جبريل مي‌توانَد بَم و خَش‌دار نجوا كند:
تقدير چنين نيست»3

در شعر سوم، تصوير عاشقانة يك انتظار از يك سو وابسته به «شعر» است و از ديگر سو پيوسته به‌سادگي و خلوص زبان شاعرانه. ترديد حسي نسبت به موقعيت انساني با يك پرسش به بيان مي‌آيد؛ پرسشي كه علاوه بر فضاي زنانة شعر، خود به تأكيدي بر ايجاز شعري مي‌انجامد:

«باز عشق
باز پنجره
باز انتظار

ياس‌ها را براي تو مي‌چينَم
اما لايِ دفتر مي‌گذارم
رويِ شعري كه براي تو گفته‌ام

شعر بوي ياس مي‌گيرد
اما كه ببويد ]اما[ كه بخواند؟»4

در شعر چهارم، تكرار واژة «سياه» در يك شعر كوتاه، و تفسير آن به «سياه‌مشق» از يك طرف، و اشاره كردن به «شعر سپيد» از طرفِ ديگر، فضاي گويايي از يك وضعيت عاشقانة سپري‌شده به‌وجود مي‌آورَد:

«سياه
مثل شعر سپيدي براي تو
سياه
مثل با تو گذشتن
از روزهاي سپيد
سياه بود
سياه‌مشقِ جريمة دل بود
با تو تجربه كردنِ عشق»5

در شعر پنجم، باز «شعر» در بيان فاصلة عاشقانه نقشي اساسي به عهده مي‌گيرد؛ فاصله‌اي كه از ترديد مي‌گويد. ساختار شعر، مانند سروده‌هاي منصور اوجي، بر بنياد نوعي شعر لحظه‌اي شكل يافته است:

«دير كه آمدم
شعري نوشته بودي
كنارِ عطر مرمر شك‌ها

جهان
روي گونة من
چكيده بود»6

اما بخشي از توجه به «شعر» در تجربة شاعرانة زنان به تعريفي كهن از شعر برمي‌گردد. يعني انديشيدن به معنويت ذاتي يا آداب خاص شعر و شاعر، خود به يك موقعيت زيبايي‌شناسانه مي‌انجامد. در اين تعبير، عشق نسبت به زندگي و جهان و هستي، جايگزين عشق به جنسِ ديگر مي‌شود:

«حواس زمين
كه پرت مي‌شود
شعر مي‌آيد كنارِ ما مي‌نشيند
صبحانه با او چه طعمي دارد!
گاهي خواب‌هاي ما را
سپيد تعبير مي‌كند
و ما اصرار مي‌كنيم
كه واژه‌هاي بيمارش را
به مركز فوريت‌هاي ويژه بسپارَد

هر روز شعري مي‌آيد
به ما سلام مي‌دهد
فقط بايد مواظب رفتارمان باشيم
سكوت كنيم تا ساده بيايد»7

يا به تعبيري ديگر:

«شعر كلام نيست
واژه نيست
ما خود را فريب مي‌دهيم
آن كه شعر را زندگي مي‌كند
شاعر است
چه بنويسد، چه ننويسد»8

به لحاظِ ادبي، نكتة مشترك در شعر شش شاعر يادشده، كمابيش، روي بردن به سادگي زباني و دور شدن از تجريدهاي ذهني است. بازگشتي به طبيعت گفتار كه شايد بتوان آن را پادزهري براي واژه‌ها و تعبيرهاي سرگردان و نازُدودة متن‌هاي ترجمه‌اي و ترجمه‌زده به‌شمار آورد: طبيعت گفتار؛ آن‌گونه كه دو شاعر كلاسيك مُدرنِ فارسي، سهراب سپهري (1307ـ1359) و فروغ فرخزاد (1313ـ1345) با نزديك شدن به آن توانستند به خلوص بي‌مثال شعر معاصر ايران دست يابند. 

پي‌نوشت‌ها:
1) هزارة دوم آهوي كوهي، محمدرضا شفيعي‌كدكني، سخن، 1376، ص 395.
2) گزيدة ادبيات معاصر، نرگس رجايي (متولد 1354)، كتاب نيستان، 1378، صص 21ـ22.
3) پابرهنه تا صبح، گراناز موسوي (متولد 1352)، سالي، 1379، ص 76.
4) يك مشت خاكستر محرمانه، پونه ندايي (متولد 1353)، كتاب نادر، 1381، ص 53.
5) گناه تازه، مهديه نظري (متولد 1355)، نگاه سبز، 1380، ص 27.
6) رفته بودي برايم كمي جنوب بياوري، روجا چمنكار (متولد 1360)، نيم‌نگاه، 1381، ص 44.
7) خدا خواب تازه‌تري برايم ديده است، بهاره رضايي (متولد 1356)، نيم‌نگاه، 1381، صص 47ـ48.
8) يك مشت خاكستر محرمانه، پونه ندايي، ص 8.

.....

اصل اين مطلب در مجله زنان منتشر شده است


 

[ February 2003 ]
چراغ شعر در كلام شاعرانه
يكي از شاعران معاصر در مجموعه‌اي كه پس از دو دهه سكوت از سروده‌هايش به نشر سپرد، بر اهميت «شعر» در ذهنيت شاعرانة خود تأكيد مي‌ورزد. او از جمله مي‌گويد: «گر چراغِ شعر روشن در شبِ تارم نبود رايِ رفتن،...

كاميار عابدی

......

[ August 2003 ]
فروغِ بي‌دروغ، فروغِ بي‌نقاب
Forough.jpg فروغِ بي‌دروغ، فروغِ بي‌نقاب
اولين تپش‌هاي عاشقانة قلبم مجموعه‌اي از نامه‌هاي عاشقانة فروغ فرخزاد است به پرويز شاپور. اين نامه‌ها، كه خصوصي‌ترين حالات فروغ را در تنهايي‌هايش برملا ساخته، به خواننده امكان مي‌دهد تا از نماي نزديك‌تري به فروغ نگاه كند و او را مستقيم و بي‌واسطه به شانزده سالگي فروغ مي‌برد؛ به تنهايي‌هاي مضاعف خاص او كه هيچ‌كس از آنها خبر نداشته؛ به تب و تاب‌هاي عاشقانة دختري پراحساس و شلوغ؛ به قلمرو خصوصيِ وجودي سراپا زنانه، با غم‌ها، شورها، تجربه‌ها و دشواري‌هاي روزمرة زنِ ايراني.

زري نعيمی

............

images/20031101/0193.jpg

ادبيات کودک و نوجوان و مدرسه اي براي سلمان هراتي
شنبه 10 آبان ماه 1382 / 22:19
از آنجا که ادبيات کودک و نوجوان بايد سازنده ساختار ذهني کودکان و نوجوانان باشد و در حقيقت زيربناي فکري آنان را پرورش دهد لذا توجه به اين گونه ادبي از اهميت ويژه اي برخوردار است .

>>>

شعر سلمان آينه زمان خويش بود
شنبه 10 آبان ماه 1382 / 01:15
سلمان هراتي يکي از چهره هاي ماندگار فرهنگي روزگار ماست ؛ چرا که راه خود را در ادبيات فارسي پيدا کرد.
مشفق کاشاني ، شاعر با اعلام اين مطلب گفت : شعر او آينه زمان خويش است و از بعد تاريخي نيز براي ما
>>>

......

 

نرگس رجايي

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك
پرشين‌بلاگ