دير...با عطر خاک(وب نوشته های نرگس رجایی)

یکشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٢

 

نوح

نوح برای کشتی خود آب می خواست

جاشوان گفتند:

بر می گردی شبی و در ترانه ای قديمی لانه می کنی

نگفتمت در ساحل بمان

با آن دو فانوس روشن درچشمانت

نگفتمت به دريا نگاه کن تا کشتی بانان راهشان را بيابند

.....

حالا

پيرزنی خميده بر تنور چشمهايت خيره مانده است

بگو!

چه کسی از توفان تو ايمن شد؟

از کتاب گزيده ادبيات معاصر/ شماره ۷۳ / مجموعه شعر / نرگس رجايی

نرگس رجايي

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك
پرشين‌بلاگ